محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1964
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را روستاى پير ناميدند و تاكنون همين نام دارد . آنگاه عبد الله بن عبد الله ، جانشين او را به هماوردى خواند و استندار صلح خواست و با آنها صلح كرد و اين نخستين روستاى اصفهان بود كه گرفته شد . پس از آن عبد الله از روستاى پير ، آهنگ جى كرد . در آن وقت شاه اصفهان فادوسفان بود . عبد الله در جى فرود آمد و پس از چندان برخورد كه خدا مىخواست به جنگ وى آمدند و چون تلاقى شد فادوسفان به عبد الله گفت : « ياران مرا مكش ، من نيز ياران ترا نمىكشم ، هماورد من شو اگر ترا كشتم يارانت باز گردند و اگر مرا كشتى ياران من با تو صلح كنند اگر چه يك تير به آنها نرسيده باشد . » گويد : عبد الله به هماوردى او رفت و گفت : « تو به من حمله مىكنى يا من به تو حمله كنم » گفت : « من به تو حمله مىكنم » پس عبد الله رو به روى وى بايستاد و فادوسفان حمله برد و ضربتى بزد كه به قرپوس زين وى رسيد و آن را بدريد و بند زين را ببريد كه زين و نمد زين از جاى برفت و عبد الله كه بر اسب بود بيفتاد اما به زمين نخورد و بر اسب عربان نشست حريف گفت : « آماده . » باش اما فادوسفان كنار رفت و گفت : « جنگ با تو را خوش ندارم كه ترا مردى كامل مىبينم ، با تو سوى اردوگاهت ميآيم و صلح مىكنم و شهر را تسليم مىكنم به شرط آنكه هر كه بخواهد بماند و جزيه دهد و مال خويش را داشته باشد و كسانى كه زمينشان را به جنگ گرفتهايد مانند آنها باشند و باز گردند و هر كه نخواهد چون ما به صلح باشد هر جا كه خواهد برود و زمين وى از آن شما باشد . » عبد الله گفت : « چنين باشد . » آنگاه ابو موسى اشعرى از ناحيهء اهواز پيش عبد الله آمد كه با فادوسفان صلح كرده بود و پارسيان از جى در آمدند و ذمى شدند مگر كس از مردم اصفهان كه خلاف قوم خويش كردند و فراهم آمدند و با كسان خود سوى كرمان رفتند كه جماعتى